|
سلام دوستان
خیلی خیلی خیلی برام دعا کنین.... موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 15:25 توسط وحیده | با من تماس بگیر...
هر روز با من تماس بگیر ، خدایا
موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:10 توسط وحیده | یک سال گذشت...
با عرض سلام و خسته نباشید به تمام عزیزانی که اومدن آپ جدیدمو بخونن. عزیزم تولد یه سالگی ات مبارک
خیلی خوشحالم که از طریق این وبلاگ حرف های دلمو به گوش بقیه رسوندم ان شا الله بیام تولد 120 سالگی وبلاگم رو تبریک بگم
موضوع : تبریک تولد | *| نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 0:36 توسط وحیده | جدایی....
وقتی کلبه ی کوچکی ساختیم که پنجره هایش به باغچه های محبت باز می شد تو بیکران مطلق را مأوا ساختی و من اینجا دفتر خاطراتمان را مأوای اشک هایم
ای آرام جاویدان! این کوچک ناتوان را در آغوش پهناورت بپذیر به دنبال تو تا کدامین ایستگاه مهربانی بیایم؟ کجا پی تو بگردم؟
به پاهای خسته ام نگاه کن! که نرمی جای پاهایت را آرزو دارند و دستان تشنه ام آرام دستانت را وقتی دل تنگم تنهایی را در آغوش می گیرد و پی صدا می گرید
نوازش مهربانی هایت را حس می کنم تو در کنار منی آرام، صبور
کاش چشمانم همیشه بسته می ماند کاش آنها ررا باز نمی کردم که ببینم جای خالی تو را تو در دورترین افق های سرنوشت ایستاده ای با وقار، پر غرور
و من قوی ترین بال های اشتیاق را قرض می گیرم و شمشیر به دست به جنگ فاصله ها می آیم یادت هست که چه آسان آن ها را کشتیم! قهقهه ی پیروزیمان عرش را می شکافت
اما امروز... من تنهایم و دشمنانمان، رویین تن که نمی دانند همه ی هستی مرا به گروگان گرفته اند آن ها تو را از من گرفته اند
چرا ساکتی ای بیکران؟ می دانم ناله هایم را می شنوی می دانم من هم باید ساکت بمانم که صدای سرنوشت را بشنوم
وبدانم آنچه که امروز ذهن کوچکم قادر به پذیرفتنش نیست فردایی را می سازد که ثمره اش لبخندهایی است بر لبان همه و تنها قادر متعال است که می داند خیر ما در چیست که می داند خیر ما در چیست... موضوع : دلتنگی ها | *| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 0:41 توسط وحیده | او یک فرشته بود...
در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد. دکتر گفت: در را شکستی! بیا توو!
در باز شد و دختر کوچولوی 9 ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید:
آقای دکتر...مادرم! و در حالیکه نفس نفس می زد ادامه داد: التماس می کنم با من بیایید...مادرم خیلی مریض است! دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاوری...من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم! دختر گفت: ولی دکتر، من نمی توانم...اگر شما نیایید او می میرد! واشک از چشمانش سرازیر شد. دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود.
دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد. دکتر گفت: باید از دخترت تشکر کنی...اگر او نبود حتماً می مردی! مادر با تعجب گفت: ولی دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته ی کوچک و زیبا....
موضوع : زیبا و خواندنی | *| نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 15:32 توسط وحیده | دلم شکسته....
بازم سلام دوستان
امیدوارم در صحت کامل باشین
امروز هم بعد از 3 هفته مادرم دوباره به آغوش ما برگشت...خیلی خوشحالم ...اگه بدونین با چه ذوق و شوقی رفتم پیشوازش
خودم رفتم پیشوازش با همون ماشینی که باش تصادف کرده بودم!!
اما دایی هام یه چیزی بهم گفتن که واقعاْ دلم شکست
با چشمانی گریون اومدم این پستو بآپم " تا توانی دلی بدست آور...دل شکستن هنر نمی باشد"
شاد باشید و موفق
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت.
مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص، دروغ، خيانت، جاه طلبي و ... هر كس چيزي ميخريد . و در ازايش چيزي ميداد!
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند . و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند . و بعضي آزادگيشان را.
و من ديدم که شيطان ميخنديد...
موضوع : حرف های دلم | *| نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 13:26 توسط وحیده | بالاخره بلاگفا اجازه داد ما بآپیم!!!!
سلام سلام و...سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام! امیدوارم حال همه تون خوبه خوبه خوب باشــــــــــــــــــــــــــــــــــه
پیداست خوشحالم؟!
چرا نباشم؟!
من تمام اینا رو مدیون دوستان گلی هستم که توو این مدت منو تنها نذاشتن و توو ختم قرآن به من کمک کردن
از خواهرای گل خودم"وجیهه" و "سعیده"...دوست عزیز خودم "فهیمه"... رضوان عزیز، مرتضی جان، میلاد عزیز، زهرا قرایی عزیز، شیرین ناز عزیز، آریا جان، آرزو جان و تمام دوستانی که با کامنتشون منو خوشحال کردن کمال تشکرو دارم و امیدوارم خدا پاداش این کار بزرگتون رو هم توو این دنیا هم توو اون دنیا بهتون بده و امیدوارم یه روزی بتونم جبران کنم( حالا به هر طریقی)
توو این مدتی که نبودم حسابی داغون بودم
توو این مدت حتی تصادف هم کردم
خلاصه اینکه بچه ها امیدوارم هیچ وقت سایه پدر و مادرتون از سرتون کم نشه....قدرشونو بدونین و همیشه واسه سلامتیشون دعا کنین
همین...
در پناه حـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق موضوع : حرف های دلم | *| نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:10 توسط وحیده | ختم قرآن...
سلام به تمام دوستان دوست داشتنیه خودم ان شا الله حال همه تون خوبه و همه تون در صحت کامل هستین وامیدوارم سال جدید رو با خوبی شروع کردین راستش نمی دونم از کجا شروع کنم...بدجور دلم گرفته |