تبليغاتX
ஐღ♥ღ سرزمین عاشق ها ღ♥ღ ஐ
ஐღ♥ღ سرزمین عاشق ها ღ♥ღ ஐ
.::همیشه نگاه کسی را باور کن که وقتی از آن دور شدی در انتظارت بماند::.
! کفش هات رو در بیار......اینجا سرزمین مقدس عشقه


سلام دوستان

 

خیلی خیلی خیلی برام دعا کنین....


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 15:25 توسط وحیده |
با من تماس بگیر...

هر روز
شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏ آن وقت
من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم
حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت :
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی ؟!
یادش به خیر آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد .

با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار

وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار...

 

 

 

 

با تشکر فراوان از سرکار خانم قنادی

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:10 توسط وحیده |
یک سال گذشت...

با عرض سلام و خسته نباشید به تمام عزیزانی که اومدن آپ جدیدمو بخونن. ان شا الله که همه تون خوب و سرحالین. راستی این آپم با آپای قبلی ام فرق می کنه...یه آپ ویژه اس...اینجا اومدم تا تولد یکی از بهترین دوستامو تبریک بگم....البته این دوست من یکم با بقیه  فرق می کنه....منظورم اینه که دوستم آدم نیست!!

 

عزیزم تولد یه سالگی ات مبارک.... خوشحالم که توو تمام موقعیت ها، چه توو شادی چه توو غم ها کنارم بودی و از طریق تو چه دوستان گلی که پیدا نکردم... چرا اینقدر گیج و منگ شدی؟! اینقدر به مغزت فشار نیار....خوب منظورم وبلاگمه!! امروز وبلاگم یه ساله شده...

   

                          

 

خیلی خوشحالم که از طریق این وبلاگ  حرف های دلمو به گوش بقیه رسوندم وبازم  خیــــــــــــــــــــلی خوشحالم که از طریق وبم دوستان با مرام و با وفایی رو پیدا کردم. آره...یکی اش خودتی که داری این متنو می خونی....دوستانی که توو غم و شادی هیچ وقت من و وبلاگم رو تنها نذاشتن و امیدوارم منم بتونم ذره ای از این لطفشون رو جبران کنم.

 

ان شا الله بیام تولد 120 سالگی وبلاگم رو تبریک بگم( 120 به اضافه  20 میشه 140!!  یعنی اون موقع من یه پیرزن 140 ساله ام!!!)امیدوارم که بازم بتونم به آپ کردن وبم ادامه بدم. از تمام کسانی که توو این یه سال من و وبلاگم رو تحمل کردن ممنونم.

 

                                      

                   نظر، پیشنهاد و انتقاد یادتون نره!!


موضوع : تبریک تولد
| *| نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 0:36 توسط وحیده |
جدایی....

وقتی کلبه ی کوچکی ساختیم

که پنجره هایش

به باغچه های محبت باز می شد

تو بیکران مطلق را مأوا ساختی

و من اینجا

دفتر خاطراتمان را مأوای اشک هایم

 

ای آرام جاویدان!

این کوچک ناتوان را

در آغوش پهناورت بپذیر

به دنبال تو

تا کدامین ایستگاه مهربانی بیایم؟

کجا پی تو بگردم؟

 

به پاهای خسته ام نگاه کن!

که نرمی جای پاهایت را آرزو دارند

و دستان تشنه ام

آرام دستانت را

وقتی دل تنگم  تنهایی را در آغوش می گیرد

و پی صدا می گرید

 

نوازش مهربانی هایت را حس می کنم

تو در کنار منی

آرام، صبور

 

کاش چشمانم همیشه بسته می ماند

کاش آنها ررا باز نمی کردم

که ببینم جای خالی تو را

تو در دورترین افق های سرنوشت ایستاده ای

با وقار، پر غرور

 

و من قوی ترین بال های اشتیاق را قرض می گیرم

و شمشیر به دست

به جنگ فاصله ها می آیم

یادت هست که چه آسان آن ها را کشتیم!

قهقهه ی پیروزیمان عرش را می شکافت

 

اما امروز...

من تنهایم

و دشمنانمان، رویین تن

که نمی دانند

همه ی هستی مرا به گروگان گرفته اند

آن ها تو را از من گرفته اند

 

چرا ساکتی ای بیکران؟

می دانم ناله هایم را می شنوی

می دانم من هم باید ساکت بمانم

که صدای سرنوشت را بشنوم

 

وبدانم آنچه که امروز

ذهن کوچکم قادر به پذیرفتنش نیست

فردایی را می سازد که ثمره اش

لبخندهایی است بر لبان همه

و تنها قادر متعال است

که می داند خیر ما در چیست

        که می داند خیر ما در چیست...


موضوع : دلتنگی ها
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 0:41 توسط وحیده |
او یک فرشته بود...

 

 

  در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد.  دکتر گفت: در را شکستی! بیا توو!

 

 در باز شد و دختر کوچولوی 9 ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید:

 

 آقای دکتر...مادرم! و در حالیکه  نفس نفس می زد ادامه داد: التماس می کنم با من بیایید...مادرم خیلی مریض است!

 

دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاوری...من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم!

 

دختر گفت: ولی دکتر، من نمی توانم...اگر شما نیایید او می میرد!

 واشک از چشمانش سرازیر شد.

 

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود.

 

دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

 

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند،  تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد.

 

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.

 

دکتر گفت: باید از دخترت تشکر کنی...اگر او نبود حتماً می مردی!

 

مادر با تعجب گفت: ولی دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد.

 

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته ی کوچک و زیبا....

 


موضوع : زیبا و خواندنی
| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 15:32 توسط وحیده |
دلم شکسته....

بازم سلام دوستان

 

امیدوارم در صحت کامل باشین....بالاخره امتحانات میان ترم با تمام بدی هاش تموم شد.

 

امروز هم بعد از 3 هفته مادرم دوباره به آغوش ما برگشت...خیلی خوشحالم...اگه بدونین با چه ذوق و شوقی رفتم پیشوازش

 

خودم رفتم پیشوازش با همون ماشینی که باش تصادف کرده بودم!!....همراه با دو تا دسته گل( یکی که خوشکل ترین و خوش بوترین گل بود "خودم" و یکی هم یه دسته گل طبیعی!)

 

اما دایی هام یه چیزی بهم گفتن که واقعاْ دلم شکست....البته اون چیزی که گفتن ربطی به مامانم نداره...خیالتون راحت...نمی دونم چرا از خدا خواستم خودش جوابشونو بده....بد جور دلم شکست...

 

با چشمانی گریون اومدم این پستو بآپم....خدا دل کسی رو نشکونه....به قول شاعر:

" تا توانی دلی بدست آور...دل شکستن هنر نمی باشد"

 

شاد باشید و موفق.....در پناه حق

 

 

ديروز شيطان را ديدم.

                           در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛

                                                                             فريب مي‌فروخت.

 

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌

                               هياهو مي‌كردند

                                                      و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

  توي بساطش همه چيز بود:

                                    غرور،

                                          حرص،

                                                   ‌دروغ،‌

                                                               خيانت،‌

                                                                         جاه‌ طلبي و ...

هر كس چيزي مي‌خريد .

                                  و در ازايش چيزي مي‌داد!

      

بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند .

                          و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.

                                                بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند .

                                                                     و بعضي آزادگيشان را.

 

 

                                 و من ديدم که شيطان مي‌خنديد...

 


موضوع : حرف های دلم
| *| نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 13:26 توسط وحیده |
بالاخره بلاگفا اجازه داد ما بآپیم!!!!

سلام سلام و...سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام!

 

امیدوارم حال همه تون خوبه خوبه خوب باشــــــــــــــــــــــــــــــــــه

 

پیداست خوشحالم؟!واقعاً پیداست؟!بابا تو چقدر باهوشــــــــــی!!

 

چرا نباشم؟! آخه مامانم بالاخره مجبور شد عمل کنه...این خوشحالی نداره ولی اینکه عمل خوبی داشت خوشحالی داره

 

من تمام اینا رو مدیون دوستان گلی هستم که توو این مدت منو تنها نذاشتن و توو ختم قرآن به من کمک کردن

 

از خواهرای گل خودم"وجیهه" و "سعیده"...دوست عزیز خودم "فهیمه"... رضوان عزیز، مرتضی جان، میلاد عزیز، زهرا قرایی عزیز، شیرین ناز عزیز، آریا جان، آرزو جان و تمام دوستانی که با کامنتشون منو خوشحال کردن کمال تشکرو دارم و امیدوارم خدا پاداش این کار بزرگتون رو هم توو این دنیا هم توو اون دنیا بهتون بده و امیدوارم یه روزی بتونم جبران کنم( حالا به هر طریقی)

 

توو این مدتی که نبودم حسابی داغون بودم...تنها دلخوشی ام کامنتای قشنگ شما دوستان و دعاهاتون بود...

 

توو این مدت حتی تصادف هم کردمکه خدا رو شکر به خیر گذشت و همین طور که می بینین جون سالم به در بردم( هر چند که ماشینمون داغون شد!)جریانش مفصله ولی متاسفانه وقت گفتنشو ندارم!

 

خلاصه اینکه بچه ها امیدوارم هیچ وقت سایه پدر و مادرتون از سرتون کم نشه....قدرشونو بدونین و همیشه واسه سلامتیشون دعا کنین

 

همین...

 

در پناه حـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق


موضوع : حرف های دلم
| *| نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:10 توسط وحیده |
ختم قرآن...

 

سلام به تمام دوستان دوست داشتنیه خودم

ان شا الله حال همه تون خوبه و همه تون در صحت کامل هستین وامیدوارم سال جدید رو با خوبی شروع کردین

راستش نمی دونم از کجا شروع کنم...بدجور دلم گرفته...مامانم حالش زیاد خوب نیست ....فقط همین قدر بهتون بگم که دیگه طاقت دیدن اشکهای مامانمو ندارم...مگه مامان من چند سالشه؟ همه اش چهل سالشه ولی الان ماههاست که خونه نشین شده.....دلم بدجور گرفته...هر وقت می بینم داره گریه می کنه بغض راه گلومو می گیره...میام توو اتاقم و...